خاطرات کارگردان بچه‌های گروهان بلال از روزهای دفاع مقدس

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر برنا؛ خاطرات عبدالرحمان شلیلیان کارگردان جانباز هفته دفاع مقدس اینگونه آغاز می‌شود:

روی تختم دراز کشیده بودم سرو صداها خوابیده بود چشم دوخته بودم به سقف اتاق و به اتفاقات دیروز و امروز فکرمی کردم و به دلتنگی هایم با خودم فکرمی کردم«حالا که خرمشهر دست عراقیها افتاده  خانه ومحله مان چه بلایی سرش آمده الان وضع کوچه چطوری است، مدرسه مان چه حال و روزی دارد » توی همین فکر ها بودم که صدایی آشنا گفت: بیا احمد اینجاست سربرگرداندم دیدم دایی محمود است که دم در اتاق ایستاده و برادرم را که داشت اتاقهای دیگر را دنبال من می گشت صدا می زد حسابی ذوق زده شدم بلند شدم سرجایم نشستم داداش احمد از همان دم در گفت : بابا تو اینجایی و ما بیمارستان رو زیرو رو کردیم دستانش را باز کرد و به طرفم آمد اما صدایی بلند شد: آقا کجا؟ همینطور راه افتادین با این وضع – هم دایی محمود و هم برادرم جا خوردند- سرپرستار پشت سرشان بود: گفت این نگهبانی کور شده کدوم گوریه که گذاشته شما با تفنگ بیایید داخل بیمارستان – داداش احمد که فکر نمی کرد وقتی لباس پاسداری به تن دارد کسی بابت اسلحه به او گیر بدهدجواب داد: این کلتِ ، تفنگ نیست- اسلحه سازمانی خودمِ- سرپرستار گفت: حالا هر چی که هست نباید با این بیایید تو بخش- بده من ببینم- برادرم کمی خودش را عقب کشید و دستش را گذاشت روی غلاف اسلحه – سرپرستار روسری اش را از دو طرف کشید و دوباره گفت: می گم بده من اسلحه رو – برادرم به دایی محمود نگاه کرد و منتظر بود او به کمکش بیاید اما او که به حاضر جوابی معروف بود فقط دستانش را کرده بود توی جیب شلوار گشادِ بسیجی اش و انگار که زبانش بند آمده بود هیچ نمی گفت. سرپرستار گفت: اسلحه رو می دی یا خودم برش دارم، بده وقتی خواستی بری بهت می دم- داداش احمد مستأصل و درمانده در حالی که ی لبخند زورکی به لب داشت کلتش را از غلاف بیرون کشید و خشابش را در آورد و کلت  خالی را تحویل سرپرستار داد او هم آنرا گرفت و از اتاق بیرون رفت . خودم را به روی لب تخت کشاندم برادرم به طرفم آمد و یکدیگر رادر آغوش گرفتیم از وقتی که جنگ شروع شده بود تقریباً همدیگر را ندیده بودیم. چقدر بوی خرمشهر را   می داد سرم را روی شانه اش گذاشتم و آرام آرام گریه کردم.

صبح زود دکترموحدیان آمد برای ویزیت کسی همراهش نبود تنهای تنها بود یکی یکی به مریضها سرکشی می کرد پرونده ها را از پائین تختها برمی داشت خیلی با حوصله ورق می زد و همه چیز را می خواند بعد خود بیمارها را معاینه می کرد  و چند سوال کوتاه می پرسید زیاد اهل خوش و بش با کسی نبود یک اخم و جدیتی انگار همیشه توی چهره اش بود از پر حرفی خوشش نمی آمد بعضی وقتها همراهان بیمار الکی از او سوالهایی می پرسیدند او یا جوابی نمی داد و یا خیلی کوتاه چیزی می گفت خدائیش هم شوخی و خنده به چهره اش نمی آمد. به تخت من که رسید سلام کردم و دکتر با سر جواب سلامم را داد پرونده را برداشت و جلد فلزی اش را برگرداند زیر پرونده و مشغول مطالعه شد چندورق که زد ناگهان روی یکی از صفحه ها ماند دوباره پرونده را بالا و پائین کرد انگار چیزی شکه اش کرده بود معلوم بود خیلی عصبانی شده رنگ چهره اش به سرخی می زد مرا نگاه کرد و بعد دوباره به پرونده چشم دوخت سری تکان داد و بطرف در برگشت هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که پرونده را ازهمانجا پرت کرد روی پیشخوان ایستگاه پرستاری که روبروی اتاق ما بود صدای برخورد جلد فلزی پرونده با پیشخوان توی بخش پیچید. دکتر فریاد زد: این چه مسخره بازیه؟ این چه اهمال و احمق بازیه؟ صدای وحشت زده سرپرستار (جناب سرهنگ) بگوش رسید: چی شده آقای دکتر- موحدیان دوباره فریاد زد: یعنی یه نفر توی این بخش نباید پیدا بشه که کارش رو درست انجام بده یه نفر نباید پیدا بشه که شعور کار کردن داشته باشه. سرپرستار با صدایی لرزان گفت: خب شما بفرمائید چی شده؟ دکتر داد زد جواب آزمایش بارداری توی پرونده این بچه چکار می کنه؟ سرپرستار با لحنی التماس گونه جواب داد بخدا نمی دونم من از صبح که اومدم هنوز چیزی از آزمایشگاه دریافت نکردم لابد شیفت شب جواب آزمایش ها رو زده تو پرونده ها بخدا من بی اطلاعم دکتر  موحدیان که انگار این جوابها قانعش نمی کرد با غیض بیشتر فریاد زد: حالا به هر کدوماتون که بگم یه بهونه و جواب مسخره ای برای شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیت دارید که بدید. «معلوم بود بقیه پرستارها و حتی نیروهای خدماتی ازترس قایم شده اند انگار هیچکس جز سرپرستار توی بخش نبود» دکتر همچنان داد و فریاد می کرد و سرپرستار که کم مانده بود گریه کند با دستپاچگی پرونده را ورق می زد و دنبال جواب آزمایش بارداری می گشت وقتی که دکتر بسمت اتاقش که پائین بخش بود رفت. سرو کله بقیه پرستارها یکی یکی پیدا شد و صدای جیغ و داد سرپرستار که انگار می خواست دق دلیش را سر بقیه خالی کند بلند شد تقریباً کسی را از فحش و نفرین نصیب نمی گذاشت اما درمقابل از کسی صدا در نمی آمد.

عبدالرحمن شلیلیان

خاطرات کارگردان بچه‌های گروهان بلال از روزهای دفاع مقدس

از آخرین باری که مادرم به عیادتم آمده بود چند روزی می گذشت . سوز و سرمای پائیز شروع شده بود- اینجا مثل خرمشهر نبود خرمشهر مهر و آبان هم که کم و بیش گرم یا نهایتاً ملایم بودند روزها را می شمردم یادم  می آمد پائیز سال گذشته مثل همچین روزهایی سرکلاس درس بودیم و چند وقتی بود که از شروع فصل درس و مشق می گذشت. با خودم فکر می کردم «حالا همکلاسی هایم کجایند؟» بچه هایی که با بعضی هاشان از دوران ابتدایی در دبستان شرافت همکلاس و هم مدرسه ای بودیم و بعد بیشترمان باهم آمده بودیم مدرسه دریابدرسایی چندسالی همه باهم بودیم و حسابی همدیگر را می شناختیم، «سیدقصی- نضال- محمد- مازن- مسعود» و بقیه اما حالا هرکدام مثل ترکشهای همان خمپاره هایی که شهرمان را زیرو رو کرده بودند به یک طرف پرتاب شده بودیم و هیچکدام از دیگری خبر نداشتیم من اینجا گوشه بیمارستان خورشید اصفهان و بقیه هرکدام یک طرف که فقط خدا می دانست کجایند و چه اوضاع و احوالی دارند. خیلی دلم می گرفت، از همه چیز«از لباس گَل و گشاد و بدقواره  که به تنم زار می زد تا غذاهای بی مزه بیمارستان و غم غربت و آوارگی و دوری از شهر و رفقا و همکلاسیهایم، خیلی وقتها بغض می کردم اما جلوی گریه ام را می گرفتم نمی دانم شاید غرورنوجوانی بود که راه به این حرفها نمی داد حالا همه اینها یک طرف غصه ی دست وپایم که دیگر مثل سابق نبودند هم طرف دیگر. چه توی مدرسه و زنگ ورزش و چه توی محله و موقع بازی هفت سنگ کسی در دویدن به َگردم نمی رسید موقع یارکشی بازی- من همیشه اولین یار بودم که انتخاب می شدم. اما حالا پای راستم به زحمت همراهم می آمد کمی لَخت و تا حدی هم بی حس شده بود هر دو پنجه ی دستهایم هم زور و قدرت قبل را نداشت . گاهی از حرفهای دکترها متوجه می شدم آنها هم نمی دانند که چه بلایی سرعصبهای دست و پایم آمده و برایشان خیلی عجیب بود انگار تا حالا همچین چیزی ندیده بودند . کاتیوشای لامصب وقتی نزدیکی هایم به زمین خورد مثل پرکاه به هوا پرتابم کرد برای یک لحظه از میان گرد وخاک سربازی را که داشت سنگر درست می کرد دیدم که روی دست راست خودش افتاد نزدیکی های او به زمین خوردم شکمش از شدت موج انفجار پاره شد و دل و روده هایش کنار گودی همان سنگری که داشت می کند ریخت بیرون . صدای داد و فریاد آدمهای اطراف خیلی کشدار و ناواضح به گوشم می رسید تصویرشان هم خیلی عجیب و غریب بود انگار انفجار گلوله کاتیوشا قد و قامت بعضی ها را خیلی بلند و کشیده کرده بود و بعضی دیگر خیلی کوتاه و کوتوله شده بودند انگار که تن نداشتند و پاها مستقیم به سرهایشان چسبیده بود.