شعر شب دهم محرم

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

زنی خمیده به این سوی شیب می آید

تمام دغدغه ی من زماجرا این است

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

سایه ات تا برسرم باشد خدا را شاکرم

حس می کنم که داخل خورجین غصبی اش

از کنار بوریا یی کهنه پیراهن گرفتم

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مهدی رحیمی

پس از تو میشود آقا مکان گل کاری

نوری یگانه دید، به الله می‌رسید

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

عاقبت فرزند خود را در میان تن گرفتم

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

مسیر آمدنت تا خیام خونین است

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یاسر حوتی

شمیم رایحه ای دلفریب می آید

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مهدی محمدی

یک تن به جای حضرت یوسف به چاه خفت

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مجتبی حاذق

در این شلوغی گودال تنگ قول بده

از تن تو اگر سری مانده

بخوان «لِیُذهِبَ عَنکُم» شکوه غیرت من

**********************

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

اول نوشت “مادرم اما…” و بعد از آن

خواهم نشست آینه سان در برابرت

از آن همه جمال جمیل خدا ؛ فقط

سوزن مژگان می آمد با نخ اشکم برایت

قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ نادر حسینی

آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک

ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام

*****************

پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

و خواهر تو به راهت شراره می ریزد

حالا که غیر از چشمهای تر نداری

درلابلای آن همه فریاد و هلهله

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

مرو که بعد تو تنها به جرم یک بوسه

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

فریاد  عصمت  شعله می گیرد دمادم

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سید محمد رضا شرافت

جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را

با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت

بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است

وقتی که هیچ مرد جوانی نمانده است

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

گل کرد نور واقعه در خنجر شما

شب شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند

شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

حرم در آتش دختر نفس نفس میزد

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

…حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

این عطش یوسف معصوم کدامین مصراست

خدا کند که بمیرم نبینمت تنها

یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید

با چشم بسته فاطمه فریاد می‌کشید

دوباره صورت و گوشی به جرم عشق علی

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان

شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

********************

باور نداشت مادرِ دریا، حسین او

من نذر کرده ام که به نی ها نبینمت

به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

و «أم حَسِبتَ» بخوان این همه عجائب را

خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد

می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده

هجوم طعنه و نیشی که هست تکراری

هر چند دیر است و تو دیگر سر نداری

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

گفت بهتر که از جلو نبرید

فردا برای پیکر من گریه می کنی

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

به گزارش برنا؛ اشعار شب دهم محرم یا شب امام حسین(ع) عبارتند از :

آن اسب های رد شده از روی پیکرت

تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت

********************

برای دخترکت لیلهُ الرغائب را

**********************

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ حسن لطفی

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

**********************

پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

**********************

تو مثل حضرت زهرا گلی علی واری

**********************

آمد صدای گام نفسگیر و تیره‌ای

بشتاب  زینب ! درمیان شعله ها باز

جواب خنده دشن به خواهرت با کیست؟

تویی که جان مرا میبری به همراهت

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ احرامیان پور

باد ها سینه زنان زودتر از خواهر او

سیلی به روی می‌زد و انگشت می‌گزید

حدیث غربت زینب، بخوان مصائب را

“چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود…”

چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت

گرگها یوسف گل پیراهنش را بردند

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…

هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

نرخ طلای کوفه سقوطش مسجل است

بدن بدن کیست اینچنین شده است ؟

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

تنها صدای مادری آنجا غریب ماند

یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام

این بار هم تو خواهر خود را توان بده

از  داغ  این  آلاله  های  غرقه در خون

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

خبر دهید به زینب که چشمتان روشن

از مهر و لطف ،گوشه ی چشمی نشان بده

بدون آب جوانه زده است ،شب بویی

غدیر را… و چه ساده تو میکنی یاری

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

از این کویر چرا عطر سیب می آید

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ حسین رستمی

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت

…ز پیکر پر زخمت عصاره می ریزد

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن…

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

یک کم نگاهم کن ، نگاهم کن ، نگاهی …

از لاله های خون جراحات زخم عشق

نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

که قول میدهم این بار بار آخرم باشد

از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟

بخوانید:  برنامه هفته بیست و هشتم لیگ برتر بدون تغییر اجرا می شود

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ محسن کاویانی

تو میروی و دل من دوباره می ریزد

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد

من آب می آرم برای اهل خیمه

بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد

به دست باد پریشان شده است ،گیسویی

تا که نگوید دشمنت لشگر نداری

هنوز بر لب تو بغض «أیَّ مُنقَلبٍ»

پیچیده  در بال  و پری آتش گرفته

از بین نیزه های شکسته عبور کرد

لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت

تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت

سهم مرا از این فیض بیکران بده

یک ذره از این بیشتر مهمان ما باش

دور از نگاه علمدار لشگرت

**********************

به انتظار نشسته غریب غائب را

برای یافتنت تا کجا به همراهت

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

******************

**********************

دگر ز نان و نمک هم نمانده آثاری

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تویی که جان مرا میبری به همراهت

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم

در خیال خود سرت را نیز بر دامن گرفتم

یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند

من نیمه توأم جلویت ایستاده ام

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

آن زخمهای شعله فشان هفت اخترند

باور نخواهد کرد دشمن ، باورت را

دم وداع برای حسین، ساغر صبر

*******************

ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

دشنه ها  دور  و  بر پیکر  او  حلقه   زدند

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت

می‌بست رو به منظره چشمان نا امید

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

تنهای تنها ماندی و یاور نداری

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست

*******************

برای بارش باران هنوز میخواهی…

خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و

از تار و پود  معجری  آتش   گرفته

**********************

برو که من شده ام چندتا به همراهت

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

به نیزه ها سر زخمیّ نجم ثاقب را

در این غروب غریبی ببین کواکب را

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

حلقه ها نقش عمیق یمینش را بردند

ز بسکه از زرهت خون، هماره می ریزد

انگار صدای مادری دلخسته می رسید

هر گوشه چشمان تری آتش گرفته

لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید،

گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

وقتی به روی نیزه می بینم سرت را …

بعد هر شب بین انگشتم نخ و سوزن گرفتم

…کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ محمد بیابانی

ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین

تا آخرین نگاه زمانی نمانده است

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد

پیدا کنم تو را و دهم جان در برت

ای بانی قیامت کبرا حسین من

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

ز تازیانه و سیلی ببین مواهب را

می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها

کفن که نیست عبا نیست ، بوریا هم نیست ؟

…برای مردم کوفه نماز بگذاری

با چشم خون گرفته و با چکمه‌ای سیاه

پروانه های کوچکِ در این میانه سوخت

اینک به سوی خیمه ما می کنند رو

شاخه شکست ؛ رایحه عطر سیب ماند

چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی

تصویر مات و خاکی شیب الخضیب ماند

به این بهانه مگر سایه سرم باشی

قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی

گرچه چون مشتی ستاره زیر پا و پاره پاره

که بگوییم برداری مانده  ؟

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

لب مقدس قرآن و خیزران بوسه!

افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان

دیگر برای بوسه شمشیر جا نبود

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده

تو میروی و سرت را… گمان کنم… شاید…

سرمست سود دادوستدهای کربلاست

چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت

امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو

او رفت و بعد ،شیهه اسبی غریب ؛ . . . ماند

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مطهره عباسیان

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

دیدم آن نامرد را بر سینه ات با تیغ عریان

اگر خدای نکرده برادرم باشد …!

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

تنی که مثله شده در برابرم باشد

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

سهم کبوتران مرا هم از این عروج

با زخم خویش بوسه به محراب می زدید

تا تسلیت دهند به غمهای دخترت

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یحیی نژاد سلامتی

با این شتاب فکر کنم سر می آورد

به خون نشانده دل بیقرار راهب را

بر نیزه ، شرح سوره احزاب می کنی

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

به جای آن همه تیری که بر تنت آمد

اینجا  کبوتر  بچه  ها  را  یک کبوتر

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

فردا به جسم بی سر من گریه می کنی

این گله های گرگ نشستند درکمین

بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن!

و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

پیش نگاه خسته ی پروانه ، شمعی

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ قاسم صرافان

تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

*******************

دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:

دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

برای صبر، توان مرا مثل ببردید

دل را به امر حنجر پاره صبور کرد

کم کم غروب واقعه از راه می رسید

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ نادر حسینی

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

تو می روی … پس که ؟ عنان گیر من شود

آخر مگر ای نازنین خواهر نداری

تنها به روی سینه صحرا نبینمت

بخوانید:  مدیرعامل ذوب آهن هستم و در مورد پرسپولیس حرف نمی‌زنم

بادها  عطر  خوش سیب  تنش  را   بردند

از مکه و مدینه نشان داشت کربلا

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی :

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ قاسم نعمتی

ققنوس بی پروای من آتش نگیری

که روی  نیزه  بوی  پیرهنش  را بردند

از روی نیزه با سری آتش گرفته

دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده

قرآن تلاوت می کند فرزند قرآن

دوباره‌ ای پسر خون بیا تحمل کن

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

دامان طفل دیگری   آتش  گرفته

سهم کبوتران مرا هم از این عروج

تا که ببینی توی چشمم مادرت را

دیوان کوفه از پی تاراج آمدند

دود و تنورروشن و عطری شبیه عود

پیرهن را هر زمان از قسمت گردن گرفتم

درست پشت سر رد خون یک دشنه

چقدر نامرتبت کردند

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

پیرهن را از دهان آتش و آهن گرفتم

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سید محمد جوادی

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

در ارتفاعات دری آتش گرفته

بارها پیراهنت را بر تنت پوشانده آن وقت؛

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

از بسکه گوشواره و زیور می آورد

غریبی تو به جانم شراره می ریزد

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سید محمد بابامیری

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ حسین رستمی

یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام

**********************

ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب

مرو که بوسه ای از زیر حنجرت چون آب

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

غمناله های خواهری آتش گرفته

بی شک تمام  این وقایع ریشه دارد

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…

امشب برای ماندن من نذر می کنی

سهم مرا از این فیض بیکران بده

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

با این شتاب،حوصله را سر می آورد

در مقتلت چیزی نمی بینم به جز خون

قرآن بخوان برای تسلای خواهرت

چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت

به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی

******************

اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو …

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ بانو هاشمی

اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز

به خاک، پیکر تو پاره پاره می ریزد

صدای ناله مردی غریب می آید

بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده

تعبیر کن خواب مرا ای یوسف من

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ شاعرناشناس

به تازیانه کشیدند باز ، بازویی

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علیرضا قزوه

میان لشگر کوفی ببین یتیمان را

زان پیش تر که نیزه شود منبر شما

دارد چقدر چادرو معجر می آورد

بیا شبی به خرابه بیاوری با خود

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـشاعرناشناس

صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد

پهلویش گر پاره گشته در میان کوچه ای تنگ

**********************

از دشمنانت آب می خواهی چرا ؟ … نه

خیمه زده است ماه به گرد سر شما

تمام دغدغه ی من زماجرا این است

یا زخمهای جسم علی اکبر شما؟

سیراب کرده حنجر خونین اصغرت

برو که من شده ام چندتا به همراهت

صحرا میان شعله صدتازیانه سوخت

کنارچشمه ی احلی من العسل ببرید

برو حسین که دست خدا به همراهت

می بینم اما پاره های پیکرت را

بهانه گیری این طفل، راه حل دارد

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

عمه بیا که سوخت دلم سوخت دخترت

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

اما سری ؛  دریغ . . . به روی صلیب ماند

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

و آنقدر که در اینجا سه تا علی داری

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

یک باغ سیب سرخ معطر می آورد

ای میوه رسیده زهرا حسین من

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سیده فاطمه نوری

از دست دادی پیش از این آب آورت را

چرا عزیز دلم «هَل أتَی» نمی خوانی

**********************

تو سلامت باشی اما من بمیرم حاضرم

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی

*******************

می تازد و غنیمت جنگ غروب را

******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

از زبان حضرت زهرا(س) :

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

دلی دو تا و  قد و قامتی دوتا تر از آن

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ وحید قاسمی

“او می کشید و…” یاد نگاه صبور کرد

**********************

آیینه برابر من گریه می کنی

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

تا که معلوم نگردد به کدام آیین است

سر را به روی نیزه… نگاهی به  نور کرد

گمان کنم که مسیح است داخل گودال

زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟

یک نفر رفته دیگری مانده

من می روم به شام به همراهی سرت

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

از خدا اول برایت اذن پوشیدن گرفتم

اذنی گرفته است دوباره برای شعر

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

**********************

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

******************

با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن

به تازیانه کشیدند باز ، بازویی

عدو به روی سرم بیشماره می ریزد

گم شد نگین آبی انگشتر شما

بعد از تو چند زن…. نه خدا حافظی مکن

گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یاسر مسافر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت…

شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد

اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن

بدون سیلی از این راه لااقل ببرید

تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

تازه این سهم تا کوفه است

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

مسیح خسته من ندبه أنا العطشان

نمی بُرَد اگر انگشت ،دل از انگشتر

بخوانید:  زمان تشییع پیکر فوتبالیست غنایی اعلام شد

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !

بدون آب جوانه زده است ،شب بویی

از چنگ سی هزار نفر، در می آورد

بی سر به روی دامن زهرا نبینمت

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده

ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت

که دور سازی از این کاروان اجانب را

اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز

*******************

دل شکسته ی من را کنار تل ببرید

بی گمان راه بهتری مانده

افتاده بر خاکستری  آتش  گرفته

آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ احرامیان پور

بروی آتش این غصه چاره می ریزد

********************

یکباره کربلا و مدینه یکی شدند

آنسوی فریاد عطش صد حنجره دارد

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

طاقت ندارم دیدن خاکسترت را

با شعله های آتش و با تازیانه ها

می برد هم انگشت و هم انگشترت را

آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت

برو که با خبری من چگونه می آیم

دیگر نگو آقا که آب آور نداری

قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او

تا مدینه خبر آمدنش را بردند

ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها

بگو حکایت این مردمان غاصب را

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

بخوان «وَلِیُّکُمُ الله» را پناه حرم

با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن

یوسف آهسته بگویند نمیرد یعقوب

بگذار تا زینب لباس رزم پوشد

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت…

**********************

باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد

می آیم امشب بهر دیدارت به گودال

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

در لای لای مادری آتش گرفته

در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود

یا ایها العاشق ، دلم معشوق چشمت

اینجای روضه داد مرا در می آورد

آن کهکشان شعله ور راه شیری است

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

داری عقیله خواهر من گریه می کنی؟

ته گودال پیکری مانده ؟

اما تمام حادثه را مادر تو دید

بگذار لخته خون ز لبهایت بگیرم

**********************

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن

شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه

وقتی غریب دید تو را باورش نشد

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

بمان که مایه دلگرمی حرم باشی

در دست طوفان بود دیدم وای طوفان …

تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

هفت آسمان حجاب شد و پرده را کشید

قربانی حسادت دنیا حسین من

“او می دوید و…” روضه  ی مقتل که می نوشت

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

زخمها   لاله ی  باغ  بدنش را بردند

رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید

کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت

برو حسین که دست خدا به همراهت

دشمن به سویم آمده با تازیانه اش

گاهی به غمزه یاد ز اصحاب می کنی

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

شبیه آینه ای در برابرم باشی

**

باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

طولانی اش کن این وداع آخرت را

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

تنها عقیق با دو لب تشنه می‌مکید

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

 

ای وای میوه‌ی دل من تشنه شهید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !

بمان که روشنی دیده ترم باشی

مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

سر می کشد  در حنجری آتش گرفته

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

“قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود…”

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

شبیه روی نبی را علی صدا کردی

برو که با خبری من چگونه می آیم

حالا که غیر از چشمهای تر نداری

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

بارید اشک در پی باران سنگها

برای یافتنت تا کجا به همراهت

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یوسف رحیمی

مغرب شد و گذشت وَ حالا شب آمده

پیکری نیست پیکری مانده

**********************

تو سیب سرخ بهشت خدایی و دارد…

از من توقع داشتی ساکت بمانم ؟!

بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !

خدا کند که سه ساله نبیند آزاری

از مهر و لطف ،گوشه ی چشمی نشان بده

**

آتش گرفته بود به دامان بچه ها

*******************

این بار هم تو خواهر خود را توان بده

دلی دو تا و قد و قامتی دوتا تر از آن

جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت…

توان خار ندارد سه ساله ام، او را

بعد از شهید علقمه جانی نمانده است

آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن

جناب حضرت شیب الخضیب می آید

چقدر غارت تو طول کشید

غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزه‌ها

با خود ببر میدان برادر ، خواهرت را

بمان که روشنی دیده ترم باشی

اینبار «یا لطیف» ترین سینه را درید

آتش به جان ساقه گلهای پرپرت

از روی مهربانت اگر شرم کرده بود

با چشم حرمله به همان نقطه سفید

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

 



منبع

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

اهل صحرای تجردکفنش را بردند

کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟

هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را

آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

حتی لبان دخترکش بی نصیب ماند

برای تسلیت خاطر «ذَوِی القُربَی»

این سمت عزیز، محترم،  با کفن ، ولی

به دست باد پریشان شده است ،گیسویی

صدای حرمله می آمد و نوای رباب

و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

******************

خون می رود هنوز ز چشم تر شما

با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن

هی چند بار دست به چشمان خود کشید

خنجر کشیده بود و به سمت تو می‌دوید

تنها صدای ناله و افتادنی شنید

مرو که بعد تو از نیزه ها و نعل ستور

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

باور نخواهد کرد چشمان ترت را

ببار جرعه ای از کوثر مناقب را

یک اهل بیت را ته گودال میبری

ولی این تیر آخری مانده

سوختند و خبر سوختنش را بردند

از روضه های سخت مدینه عبور کرد:

صدای میخ زدن بر صلیب می آید